سریال فرار از زندان
در پی یک توطئه سیاسی، مردی بیگناه به نام لینکلن باروز، به بند محکومان به اعدام فرستاده میشود. در این شرایط، برادر لینکلن با طرحریزی نقشهای دقیق و حسابشده، به تنها امید او برای نجات از این مخمصه بدل میشود و...
در پی یک توطئه سیاسی، مردی بیگناه به نام لینکلن باروز، به بند محکومان به اعدام فرستاده میشود. در این شرایط، برادر لینکلن با طرحریزی نقشهای دقیق و حسابشده، به تنها امید او برای نجات از این مخمصه بدل میشود و...
مایکل اسکافیلد، مهندس خلاق و طراح زندان «فاکس ریور» به زندان می رود تا برادرش، «لینکلن باروز» که به علت قتل برادر رئیس جمهور محکوم است را پیدا کند و به او بگوید که می خواهد با او از زندان فرار کند...
ورونیکا داناوان وکیل «لینکلن» باز شروع به تحقیقات میکند تا بی گناهی «لینکلن» را ثابت کند. در همین تحقیقات به نواری دست پیدا می کند که متوجه میشود سازمان برای «لینکلن» پاپوش درست کرده است...
دوقدم به جلو ویک قدم به عقب. «مایکل» در زندان دوستی به نام «آبروزی» پیدا می کند و اعتماد «سوکره» را جلب میکند، اما یکباره قسمت ارزشمندی از نقشه خود را گم می کند...
مایکل رفته رفته برای پیاده کردن نقشه فرار به ابزارها و آدم های بیشتری احتیاج پیدا میکند. اما یک نفر با خبرچینی شروع به کارشکنی و متعجب کردن «مایکل» میکند...
مایکل به اطلاعات ضروری و مهمی برای فرار دست پیدا میکند. اما «واردن» مدام در کار «مایکل» و گروهش اختلال ایجاد میکند...
«مایکل» و دوستانش برای اینکه بتوانند ادامه مسیر فرارشان را حفر کنند احتیاج به برپایی یک آشوب در بین زندانیان و فضای زندان دارند...
مایکل، «سارا تانکردی»، دکتر درمانگاه زندان را از شورش زندانیان نجات میدهد اما «لینکلن» و «ورونیکا» هنوز امنیت ندارند...
در بیرون از زندان «ورونیکا» و «ال جی» پسر «لینکلن» مجبور میشوند از دست کسانی که به دنبال «لینکلن» هستند، فرار کنند. در حالیکه «مایکل» ناخواسته باعث میشود تا «وستمورلند» برای کمک به نقشه فرار انگیزه پیدا کند...
در حالیکه «آبروزی» از دست یافتن دوباره به قدرت در زندان دیگر ناامید شده است، به نظر میرسد دنباله فیبوناچی در حال تکمیل است...
مایکل با تحویل دادن آدرس به «فالزونه»، اجازه ادامه کار بر روی تونل را می گیرد. در حالیکه معاون رئیس جمهور از یک متخصص خطرناک طلب کمک میکند...
همسر «مایکل» به ملاقات او میآید درحالیکه از طرف ملکه، «ورونیکا» و «نیک» دعوت به ملاقات میشوند…
مایکل و «لینکلن» درباره تعداد نفرات زیاد گروه فرار برای زمان موجود بحث میکنند و اطلاعات را با گروه در میان میگذارند. تصمیم بر این شد که یک نفر از گروه در زندان بماند. تمام این صحبتها در حالی انجام شد که «سی-نوت» داشت به تمام این حرفها گوش میکرد...
برنامه فرار به خوبی پیش میرود اما گروه به یک مانع استیل برخورد میکند. درحالیکه «ورونیکا» برای جمع آوری اطلاعات زمان کمی دارد تا از بیگناهی «لینکلن» دفاع کند...
تعویض لوله درمانگاه زندگی «لینکلن» باز به خطر میافتد. «مایکل» باید دوباره روی نقشه فرار فکر کند تا جان برادرش را نجات دهد…
وجود همه تلاشها نقشه فرار «مایکل» با شکست مواجه میشود. در حالی که «لینکلن» روی صندلی الکتریکی برای اجرای حکم نشسته است چهره آشنایی میبیند...
در این قسمت خواهیم دید که زندانیها چگونه از شرکت «لینکلن» به ندامتگاه زندان «فاکس ریور» رسیدند تا نقشه «مایکل» برای حفظ جان برادرش را اجرا و پیاده کنند...
سوختن شانه «مایکل» نقشه فرار از زندان ناقص می شود. «مایکل» برای طراحی نقشه جدیدی باید از ذهنش استفاده کند...
مایکل به دنبال شخصی است که شاید کلید نقشه فرارش دست او باشد. «ورونیکا» به «لینکلن» اطلاع میدهد که «ال. جی»، پسر او، در تلاش است تا مادرش را به قتل برساند...
بعد از تصادف «کلرمن» تلاش میکند تا «لینکلن» را خفه کند اما در آخرین لحظه یک غریبه او را نجات میدهد...
دکتر «سارا»، بهخاطر «مایکل» چراغها را روشن و در درمانگاه را باز میگذارد. «ورونیکا» شواهدی پیدا میکند که او را به سمت «مونتانا» هدایت میکند...
با پیشروی نقشه فرار زندگیها از دست میرود و «پاپ» و «بلیک» هر چیزی در توان دارند را برای دستگیری مجرمان انجام میدهند...
هشت ساعت بعد از فرار گروه هشت نفره «مایکل» از زندان «فاکس ریور» را خواهیم دید. افسر نگهبان زندان، «براد بلیک»، از کارش اخراج میشود. «الکساندر ماهون» مامور ویژه افبیآی از طرف سازمان مامور میشود تا دو برادر را دستگیر کند...
با تحت نظر قرار گرفتن بیمارستانها و درمانگاهها «مایکل» مجبور میشود «لینکلن» را به خانه «نیکا» ببرد تا پای مجروحش را درمان کند...
مایکل، «لینکلن» و «نیکا» توسط «بلیک» و «گیری»، کسی که قصد داشت تا پولهای وستمورلند را در ایالت «یوتا» بازگرداند، دستگیر میشوند...
مایکل» و «لینکلن» تصمیم میگیرند نفر اولی باشند که مزرعه وستمورلند را در ایالت یوتا پیدا میکنند…
ماهون بعد از اینکه به شهر دریاچه نمک رسید، تلاش میکند تا مکان دقیق فراریها را در ایالت «یوتا» پیدا کند...
سوکره» با دشواری و سختیهای غیرمنتظرهای برخورد میکند. سروان «بلیک» و همکارش همچنان در پیدا کردن زندانیان قدیمیشان موفق نیستند...
مایکل تلاش میکند تا قطعهای از باغ گیاهشناسی ایالت یوتا را نجات دهد ولی افراد «ماهون» زودتر به آن رسیدهاند…
سروان «بلیک» با شکنجه «تی بگ» سعی میکند کلید را از او بگیرد درحالیکه او کلید را بلعیده است. «بلیک» از حیله کثیفی برای بهدست آوردن کلید استفاده میکند...
مایکل بعد از رسیدن به «ملجمار» در ایالت «نیو مکزیکو» تمام وسایل مورد نیازش را از یک فروشگاه وسایل ورزشی معتبر تهیه میکند ولی بعد دچار عذاب وجدان میشود...
در ادامه قسمت پیش «سوکره»، «مایکل»، «لینکلن» و «آلدو» با هم هستند درحالی که «ماهون» همچنان در تعقیب آنهاست…
ایالت کانزاس «تی بگ» به یک کهنه سرباز یورش میبرد و او را میکشد و دست مصنوعی او را میدزدد...
مایکل و «لینکلن» تصمیم میگیرند کلید را بگیرند و فرار کند. در حالیکه مامور افبیآی، «الکساندر ماهون»، آنها را تعقیب میکند...
در ایالت مونتانا، «کلرمن»، مامور قدیمی سازمان، پلیس را طعمه قرار میدهد و «مایکل» و «لینکلن» تصویربردار فاکسنیوز را میدزدند و موفق میشوند تا از محاصره فرار کنند...
سارا، «مایکل» و «لینکلن» را در ایستگاه قطار اوانزویل ایندیانا میبیند. وقتی «سارا»، «کلرمن» را همراه آنها میبیند پریشان و ناراحت میشود...
سارا تانکردی و «مایکل اسکافیلد» نمیتوانند نوار را از «کورونا دی اورو» پیدا کنند، جایی که امنیت حرف اول را میزند...
سی نوت تلاش میکند تا با طنابی که دور گردنش می اندازد خودکشی کند اما زندانبانها او را نجات میدهند...
حالا «کارولین رینولدز» استعفا داده و دیگر نمیتواند حکم بخشش را امضا کند. پس برادران باید به سرعت ناپدید شوند...
«مایکل» با ثانیهها مسابقه میدهد تا «لینکلن» را پیدا کند و «ماهون» را با دست خودش به انتهای نقشهاش برساند...
مایکل بار دیگر دستگیر میشود ولی این بار در زندان «سونا» در ایالت پاناما به همراه «تی بگ»، «ماهون» و بلیک...
سازمان «سارا» و «ال جی» را گروگان میگیرد و در عوض از «مایکل» می خواهد تا یکی از ماموران قدیمی سازمان که در زندان است را فراری دهد. «مایکل» به دنبال پیدا کردن «جیمز ویستلر» است. او تنها کسی است که کلید آزادی از آن زندان را در دست دارد..
لینکلن تمام تلاش خود را برای نجات «ال. جی» و «سارا» میکند اما موفق نمیشود. درحالی که «مایکل» از زندان با «سارا» تماس گرفته بود و «لینکلن» هم تماسی از طرف «سوزان. بی» دارد که به او میگوید چیزی را در پارکینگ خانه برای او گذاشته است...
بعد از این که سازمان سر بریدهای به عنوان سر «سارا» برای «لینکلن» میفرستد، «لینکلن» ترجیح میدهد چیزی درباره این موضوع به «مایکل» نگوید. «سوزان. بی» به «لینکلن» پیغام میدهد اگر یک بار دیگر کار خطایی انجام دهد...
آزمایش با یک موش صحرایی ثابت کرد که تکتیراندازها کارشان را به خوبی بلدند. «مایکل» تصمیم میگیرد تا ساعت 3 بعدازظهر با انجام یک بازی فوتبال منحرفکننده این دیوار را بشکند..
وقتی یکی از زندانیها به قتل میرسد، «مایکل» مجبور میشود برای حفظ جانش بیگناهی خود را اثبات کند...
مایکل به «ویستلر» میگوید که زمان فرار یا همین الان است یا هیچ وقت، قبل از اینکه داروی ریخته شده در قهوه زندانبانها اثرش ازبین برود...
لینکلن به «مایکل» اطلاع میدهد که فقط چهار روز برای فراری دادن «ویستلر» فرصت دارند اما «مایکل» از اینکه برادرش از او سواستفاده میکند ناراحت میشود...
بعد از اینکه هلیکوپتر نمیتواند «ویستلر» را نجات دهد، فرمانده جدید «سونا»، ژنرال «زاوالا» پانامایی ترجیح میدهد تا «مایکل» را در ازای گفتن حقیقت در انزوا، در معرض آفتاب قرار دهد...
بعد از مرگ «پاپ»، رئیس خوش قلب زندان «فاکس ریور»، «لچرو» تحت فشار قرار میگیرد تا «مایکل» را بکشد. «لچرو» هم در پاسخ میگوید همیشه دوست داشته «مایکل» بمیرد...
مایکل به این نتیجه میرسد که آنها طبق زمانبندی فقط بیست و چهار ساعت برای حفر تونل فرصت دارند…
زمانی که «لچرو»، «تی بگ» و «بلیک» به سمت فنسها فرار میکنند، توسط نگهبانها دستگیر میشوند...
مایکل و «لینکلن»، «ویستلر» که همان «گرچن» است، را در انبار دستگیر میکنند. درحالیکه دو برادر او را دستگیر کرده اند و «مایکل» در حال زمانبندی قرار ملاقات برای دادن او و گرفتن «ال جی» در فضای عمومی است...
در لس آنجلس «مایکل» از «گرچن» درباره داستان قتل «سارا» جستوجو میکنند. «مایکل» مجبور میشود برای آزادی خود و دوستانش به عدهای برای براندازی شرکتهای مافیایی کمک کند. آنها به هتل «روزولت» برای خرید کارت پنجاه میلون دلاری «سیلا» میروند...
مایکل»، «ماهون»، «سوکره» و «لینکلن» تلاش میکنند تا وارد خانهای شوند که «سیلا» در امنیت باشد. «تی بگ» و «سوکره» همچنان در بیابانهای ساندیگو در حرکتند...
در لس آنجلس «مایکل» با مامور «سلف» بحث میکند که تا بهحال شش کارت بوده نه یک عدد. مامور بقیه روز را به این اختصاص میدهد که کسی که کارت دوم را در اختیار دارد، پیدا کند. در حالی که پروژه از طرف قدرتها قطع خواهد شد و گروه به زندان فرستاده خواهند شد...
سارا خبر میدهد که کارت اعتباری «بروس» از کیف پول او گم شده است و او میبیند که «وایت» در تعقیب اوست...
مایکل و گروهش با حیله کارت شماره پنج را به دام انداختند. «مایکل» و «ماهون» دستگاه را در دفتر مدیر پروژه مستقر میکنند...
لینکلن پیشنهاد میدهد تا با سرنگون کردن ماشین ژنرال آخرین کارت را هم کپی کنند، با همان ترفندی که در سال 2001 در شیکاگو یک کیف پول را دزدید. «مایکل» به «سارا» اطلاع میدهد که «گرچن» زنده است و...
لینکلن، «وایت» را کتک میزند و تلاش میکند او را مجبور کند تا به ژنرال «کرتیز» زنگ بزند و بگوید او برادرها را کشته است...
تیم «مایکل اسکافیلد» بالاخره برای شکستن مرکز «سیلا» آماده است. «مایکل» بعد از مشاوره «سارا» تصمیم گرفت عمل جراحی خود را به سرعت انجام دهد...
مایکل با وجود سردرد با موفقیت کار خود را انجام میدهد. ژنرال سراسیمه یک تیم امنیتی برپا میکند و در نهایت عنصر آخرین عناصر گمشده را پیدا میکنند: کارت ششم را!
دان سلف» به «هرب» میگوید که «لینکلن»، «مریام» را کشته است و وانمود میکند که «لینکلن» او را نیز هدف گلوله قرار داده است...
سارا تزریق دیگری برای «مایکل» انجام میدهد و به او میگوید باید به دکتر مراجعه کند. «سلف» با انداختن بمبهای گاز اشکآور «مایکل» و گروهش را مجبور میکند آن مکان را ترک کنند...
ژنرال «کرانتز» به «لینکلن» میگوید که خرج عمل «مایکل» بازگشت امن شرکت «سیلا» است. «لینکلن» با شکنجه دادن «تی بگ» میخواهد محل قرار «گرچن» و «سلف» را با خریداران متوجه شود...
لینکلن» از میامی با «سارا» تماس میگیرد تا از حال «مایکل» خبر بگیرد. او به «سارا» میگوی که در تلاش است تا «سیلا» را برای شرکت بازیابد...
لینکلن و رفقایش «سلف»، «تی بگ» و «ماهون» تلاش میکنند تا «سیلا» را پیدا کنند. آنها دنبال سرنخی میگردند تا بفهمند خریدار تقلبی که «گرچن» را کشت چه کسی بوده است...
ماهون، «سلف» و «تی بگ» جان «لینکلن» را نجات دادند و کسی که میخواست به او شلیک کند را میکشند. آنها سرنخ را دنبال می کنند و «کریستینا» را در سفارت هند پیدا میکنند...
مایکل به «لینکلن» هشدار میدهد که دانشمند «وینسنت سندینسکی» به نوعی خودش در تیم مادر «کریستینا» است…
مایکل و «لینکلن» در هتل خلیج پاندا گرفتار شدند و به دنبال راه فرار هستند. «سلف» تلاش میکند تا به آنها کمک کند در حالیکه ژنرال «کرتیز» مردی را برای دستگیری دو برادر میفرستند...
کرتیز، «سارا» را به عنوان اسیر نگه میدارد. «کریستینا» یک تیر در ریه «لینکلن» شلیک میکند، هر کدام دنبال «سیلا» هستند تا بتوانند پولی به دست بیاورند...
طبق نقشه «مایکل»، «ماهون»، «سیلا» تقلبی را به «کریستینا» میفرستند. این تله است اما پایان آن دست مامور افبیآی، «کریس فرانکو» است...
مایکل و «سارا» سعادت و خوشبختی زیادی برای یک مقطع کوتاهی را با هم تجربه میکنند ولی «سارا» به زودی خودش را در زندان میبیند و «مایکل» باید باید او را از زندان بیرون بیاورد قبل از اینکه ژنرال «کرتیز» کینهتوز او را بکشد...
در پی یک توطئه سیاسی، مردی بیگناه به نام لینکلن باروز، به بند محکومان به اعدام فرستاده میشود. در این شرایط، برادر لینکلن با طرحریزی نقشهای دقیق و حسابشده، به تنها امید او برای نجات از این مخمصه بدل میشود و…
دیدگاهی ثبت نشده!!!